تبليغاتX
پارسین
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
برای نوشتن بهانه ای لازم است .

انگار دیگر بهانه ای نداری که من به جای تو وبلاگت را به روز می کنم .

 

حرف بزن دلبرکم تا گرم شوم

                              سکوتت را جرعه جرعه می نوشم

                                                                 حالا دهانم تلخ است !!!

 

منتظرم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:26  توسط ارش  | 

امروز این منم که می نویسم .

من ...

منی که همه ی شعرهایش متعلق به من است .

منی کمی غمگین کمی شاد کمی نادان .

همین برای روزانه های تو ....

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:54  توسط ارش  | 

این کیست در این کوچه به لبخند نشسته
این کیست سر راه خداوند نشسته

خورشید مگر چشم به راه چه عروسی است
با آینه و منقل و اسفند نشسته

دیوانه ام و ماه شب چارده انگار
آرام به لالایی فرزند نشسته

بی تو دل طوفان زده از پا ننشیند
امشب به هزار آیه و سوگند، نشسته

ای دادم و بیداد که گیسوی تو در باد
یکچند پریشان شده یکچند نشسته

هرچند دلا حوصله ی رقص نداری
برخیز و بیا تا که نگویند نشسته

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:6  توسط ارش  | 

اين کيست رها پشت غزل های تو پنهان
مانند غزالی که به صحرای تو پنهان

تو اهل کجايی خبر تازه چه داری
می خندی و دين و دل و دنيای تو پنهان

آشفته ترم کردی و آشفته ترم کن
ای در شب من گيسوی ليلای تو پنهان

ديوانه ی تو محرم و نامحرمی اش کو
جايی بنشيند به تماشای تو پنهان

لا حول و لا قوة الا به تو ای عشق
لا حول و لا قوة الای تو پنهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:26  توسط ارش  | 

آنکه من را دوست می دارد دل دلواپسی است
آنکه او را دوست می دارم برای خود کسی است

چشم هايش را کسی می گفت نزديکش مشو
ديده بود او چشم هايش را چه ذات اقدسی است

چاشنی را ساقيا انگور شيرينی بيار
اين شراب صد هزاران ساله را طعم گسی است

اينکه بی صبرانه می چرخد خود عشق است عشق
تا به دامان تو می افتد انار نورسی است

نه غم برگشتنی هست و نه ترس رفتنی
عاشقی زيباست زيرا راه بی پيش و پسی است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:25  توسط ارش  | 

آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت

 

با نگاهی مثل آهی می نشیند دردلت

 

خوابگرد خسته راه خانه را گم می کند

 

می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت

 

چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی

 

آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت

 

عشق یک سو داغ هجران است ویک سوشوق وصل

 

در میان این دو راهی می نشیند در دلت

 

گر چه مغروری خودت هم خوب می دانی که او

 

چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت

 

چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی

 

با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:12  توسط ارش  | 

ماه امشب قصه ها دارد برایم رو کند
آه اگر این ابر بگذارد که او سوسو کند

این جهان و آن جهان بی تو دروغی بیش نیست
عشق را بگذار تا با مرگ رودررو کند

باغبان امروز صبح از خانه اش بیرون زده است
قصد آن دارد که گلهای جوان را بو کند

روستا یادت به خیر آنجا که در پای تنور
کدخدا گاهی نگاهی سوی کدبانو کند

عشق بی پرواست پس حالا که بی پرواست عشق
کاشکی فکری برای این دل کمرو کند

هرچه باداباد امشب دل به دریا می زنم
شاید این امواج خشم آلود با من خو کند

هفت خوان را گشته ام هفتاد خوانم آرزوست
پهلوانی هست آیا پنجه در بازو کند

بادها از هر طرف فریادها از هر طرف
تا کجا این کشتی بی بادبان پهلو کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:25  توسط ارش  | 

گیسوان عشق را وقتی نباید دیدنا
تا کجا پرسیدن اما پاسخی نشنیدنا

در هجوم چشم هایت بایدا دیوانه وار
رفتن و آشفتن و چرخیدن و رقصیدنا

من کسی را می شناسم خنده هایش آبشار
ای مبادا اشک در چشم کسی لرزیدنا

عشق های ناگهان ای ابرهای مهربان
تشنگان را گاه گاهی ای خوشا باریدنا

حال و روزم را که می بینی نمی پرسی ولی
از ته دل دیده ام خندیده ای خندیدنا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط ارش  | 

ای سنگ دلا تا تو و امثال تو هستند
دلهای به تنگ آمده محکوم شکستند

وقتی نه پیامی نه سلامی نه کلامی
بیچاره کسانی که فقط دل به تو بستند

چشمان تو را هرچه که فریاد کشیدم
حتی نشد از دور نگاهی بفرستند

،دردا که چه ها با دل آواره نکردند
بستند و شکستند و گسستند و نشستند

مستان تو را از در و دکان خبری نیست
عمری است که مستان تو بی میکده مستند

روزی که گذار تو به عشاق بیافتد
شک دارم از این قوم خدا را بپرستند

بی تو من و امثال من اینجا چه غریبیم
المنة لله تو و امثال تو هستند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:57  توسط ارش  | 

هرگاه که پیغام تو آورده شود
یا جرعه ای از جام تو آورده شود
هیهات قیامتی به پا خواهم کرد
هیهات اگر نام تو آورده شود

برخاست و فریاد ندامت برخاست
برخاست و از همه سلامت برخاست
برخاست و آشوب قیامت برخاست
برخاست و با تمام قامت برخاست

می خندی و برق خنده هایت پیداست
می آیی و از صدای پایت پیداست
خود اشک تو را کسی ندیده است ولی
یک درد بزرگ از صدایت پیداست

هم خنده ی مژگان تو را خواهم داشت
هم غمزه ی سوزان تو را خواهم داشت
کس خیره به خورشید نمانده است ولی
من طاقت چشمان تو را خواهم داشت

تا صبح تمام قصه ی شب را گفت
راز دل آن جام لبالب را گفت
عالم همه شرح دوستت دارم هاست
کم گفت ولی تمام مطلب را گفت

گیسوی تو ژولیده تر از هر شب من
گیسوی تو دین دل لامذهب من
گیسوی تو گیسوی تو تاب و تب من
گیسوی تو یعنی همه ی مطلب

 

                     ********************************

باز باران است و می بارد که سیلابم کند
دشت را آشفته می سازم اگر خوابم کند

آسمان هر شب هلال تازه ای بر من فزود
چارده شب منتظر ماندم که مهتابم کند

چل شبی در خمره ی مولای خود جوشیده ام
مست خوام کرد عالم را اگر نابم کند

عشقُ له معشوقُ له آغازُ له پایانُ له
تشنه له له می زنم تا بلکه سیرابم کند

گردبادی بوده ام پیچیده در گیسوی تو
حلقه زد اشک تو در چشمم که گردابم کند

با تو عکس تازه ای می گیرم و رنگین کمان
عاقبت در گوشه ای از آسمان قابم کند

عشق یک شب گوشه ی ابرو نشانم داد و رفت
کار کار اوست می خواهد که بی تابم کند

خنده هایش طعمه هایش بود و من ماهی شدم
پس کی آن صیاد، آویزان قلابم کند

پاره سنگی در مسیر راه یک دیوانه ام
تا که دست کودکی یک روز پرتابم کند

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:48  توسط ارش  | 

اگه فاصله دارم با فصلای اناری 

هنوز خاطره دارم از اون روز بهاری 

هنوزم پر شعرم هنوزم پر شوری 

هنوزم تو رو دارم هنوزم منو داری 

هنوزم سر حرفم سر قول وقرارم 

هنوزم عاشقی وهنوزم بی قراری 

یه دنیا نگرونم که باز بی تو نمونم 

یه دنیا نگرونی واسه من جا نذاری 

بی تو آفتاب وبارون برام فرقی نداره

نذار اینجا بپوسم با این زخمای کاری

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:49  توسط ارش  | 

از دور نگاه سوی دریا دارد
هر شب سر گفتگوی دریا دارد
این ماهی افتاده در این تنگ بلور
دیری است که آرزوی دریا دارد

ای گریه ی بی قرار ای ابر بهار
ای خنده ی آبدار ای ابر بهار
دشتم همه خالی است و رودم همه خشک
بر دامن من ببار ای ابر بهار

می خندی و تمثیل بهاری ای دل
می رقصی و تأویل بهاری ای دل
آرامی و بی قرار غمگینی و شاد
تو لحظه ی تحویل بهاری ای دل

همرنگ طلوعی و غروبی خوبی
لبریز مقلب القلوبی خوبی
ای عشق چه دیرآمدی اما اما
چون آمدن بهار خوبی خوبی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:26  توسط ارش  | 

عقل آمد و هي بلند پروازي ها
مرگ آمد و هي پشت هم اندازي ها
عشق آمد و يک گوشه کنار تو نشست
انگار نه انگار از اين بازي ها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:34  توسط ارش  | 

صبح فردا بزنم دل که به دریا برسم
آه ای عشق مدد کن که به فردا برسم
شب تاریک شب گرگ شب جاماندن
نکند قافله برگردد و تنها برسم
عشق رسواست ولی کوچه و بازاری نیست
که به لیلا برسم یا به زلیخا برسم
همه رفتند که رفتند خداحافظشان
من ولی آمده ام تا به همینجا برسم
ای تو خورشید ترین نقطه ی حیرانی من
آنقدر خیره شوم تا به تماشا برسم
آخرین مرحله جایی است پر از آتش و خون
من پروانه ی بی بال و پر آیا برسم
ما در این دشت به امید تو انگور شدیم
ساقیا دست نگهدار و بمان تا برسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:41  توسط ارش  | 

 

تو که هر رهگذری رنگ چشاتو میدونه
تو که هر پنجره منظور نگاتو میدونه
قبل از اینکه سحر از خواب پاشی بارون میگیره
آسمونم دیگه اینروزا دعاتو میدونه
دل عاشق، دیگه دنبال حکیم باشی نگرد
اونکه من میشناسمش درد و دواتو میدونه
دختر باده فروش اینورا آفتابی نشی
باد پاییزه و گیسوی رهاتو میدونه
چی با آواز میخونی تنگ غروبا که دلم
از دم خونه که رد میشی صداتو میدونه
تو کی هستی تو کجایی که همه دنبالتن
یکی اون دوردورا میخنده و جاتو میدونه

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

یکروز در سیاهی چشم تو گم شدیم
در نور صبحگاهی چشم تو گم شدیم
ما آهوان وحشی گیسویت ای دریغ
با کفتران چاهی چشم تو گم شدیم
آن دور برکه ای است پر از آب و ماهتاب
رفتیم و مثل ماهی چشم تو گم شدیم
گاهی بسوی ظلمت و گاهی بسوی نور
از بسکه در دوراهی چشم تو گم شدیم
ما خیره ما نگاه، تو معصوم ما تباه
از شرم بی گناهی چشم تو گم شدیم
هیهات در سکوت تو هردم اشارتی است
در راز خانقاهی چشم تو گم شدیم
الا اللَهی کجاست در این دیده ها که ما
در کفر لا الهی چشم تو گم شدیم
یک قوم در سپیدی چشم تو گم شدند
ما نیز در سیاهی چشم تو گم شدیم

مهدی جهاندار

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

خرقه ام جایی و جایی دفترم افتاده بود
باز هم پیر مغان ما را خجالت داده بود
راستی و مستی و رندی و آواز بلند
قصه ی دنباله دار باده و سجاده بود
مرغ هرجایی کجا مرغان دریایی کجا
آنکه اقیانوس را می دید و طوفانزاده بود
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
بلبلی برگ گلی، آری حکایت ساده بود
این میان باید کسی از عشق خود دل می برید
ورنه چاقو تیز و اسماعیل هم آماده بود

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:53  توسط ارش  | 

تا دل من روبرويت مي نشيند عاشق است
آه ديوانه چو ديوانه ببيند عاشق است
مرگ آغاز رسيدنهاست زيرا باغبان
تازه آن روزي که گلها را بچيند عاشق است
نه رحيم است و نه رحمان و نه رب العالمين
آن خدايي که تو را مي آفريند عاشق است

 

خریدم آینه ای تا مقابل تو شود
دل شکسته کجا قابل دل تو شود
مگر نه نور خدا گاه در خرابات است
بیا که منزل ما نیز منزل تو شود
دل من است که بی ناخدا به دریا زد
مگر شکسته ی امواج ساحل تو شود
تو نور نوری و خورشیدها چه در تو گمند
برای عقل همین بس که جاهل تو شود
اگر طلوع کند عشق از دل تو کند
اگر غروب کند، ماه کامل تو شود
رکوعت اینهمه انگشتر از کجا آورد
خوشا به حال گدایی که سائل تو شود

مهدی جهاندار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:37  توسط ارش  | 

راه از يک سو به دريا رفت از يک سو به دشت
مرد آن کز راه دريا رفت و ديگر برنگشت
ما هنوز اندر خم اين کوچه ها جا مانده ايم
عشق طوفان بود و از صحرا و صحراها گذشت
هفت دريا را خريد و هشت جنّت را فروخت
ما در اين بازار سرگرم نزاع هفت و هشت
تو لب بامي ولي قاليچه اي در کار نيست
آبروي ماست مي افتد از آنجا طشت طشت

مهدی جهاندار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:35  توسط ارش  | 

قطره ای بودم که از چشم آسمان انداختم

در زمین هم شوخ چشمی از توان انداختم

عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم

عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم

چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،

حرف خود را در دهان این و آن انداختم

از سر خود باز کردم عشق را کم کم ولی

باز خود را در کمند دلبران انداختم

خواجه گر دل را به دست ترک شیرازی سپرد

من به پای لولیان اصفهان انداختم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:35  توسط ارش  | 

چشمي كه باز كردي رم داد ابرها را

 

چشمي كه آهوانه آشفت ببرها را

 

 

ابري ي آفتابي ، باران شدي بباري

 

تا زير پا گذاري ٬قانون ابرها را

 

 

اي سيب سرخ تابان ٬ترسم كه برنتابم

 

آنگونه تاب ها را ، اينگونه صبرها را

 

 

من از توام ، تو ازمن ،دو ناگزير ازهم

 

خود اختيار كردیم اينگونه جبر ها را

 

 

آغاز من تو بودي ٬پايان من تو هستي

 

بيهوده مي نويسند اين سنگِ قبرها را

 

 

هي چشم مي چرانم ٬هي چشم مي دوانم

 

هي! چشم آهوانه هشدار ببرها را

 

 

محسن نيكنام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:23  توسط ارش  | 

از عاشقي نشانه بياور براي من

من عاشقم بهانه بياور براي من

 

من قانعم كبوتر پرواز نيستم

يك دام آب و دانه بياور براي من

 

يك زنجره شبانه برايت مي‌آورم

يك حنجره ترانه  بياور براي من

 

يك ذره مهربان شو و با مهرباني‌ات

خورشيد را به خانه بياور براي من

 

از هاي وهوي صلح بزرگان دلم گرفت

يك قهر كودكانه بياور براي من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 19:5  توسط ارش  |