|
هواي آن ندارم ميزبان کسي باشم . همين و ديگر هيچ!!!
|
انگار دیگر بهانه ای نداری که من به جای تو وبلاگت را به روز می کنم .
حرف بزن دلبرکم تا گرم شوم
سکوتت را جرعه جرعه می نوشم
حالا دهانم تلخ است !!!
منتظرم .

من ...
منی که همه ی شعرهایش متعلق به من است .
منی کمی غمگین کمی شاد کمی نادان .
همین برای روزانه های تو ....

.
خورشید مگر چشم به راه چه عروسی است
با آینه و منقل و اسفند نشسته
دیوانه ام و ماه شب چارده انگار
آرام به لالایی فرزند نشسته
بی تو دل طوفان زده از پا ننشیند
امشب به هزار آیه و سوگند، نشسته
ای دادم و بیداد که گیسوی تو در باد
یکچند پریشان شده یکچند نشسته
هرچند دلا حوصله ی رقص نداری
برخیز و بیا تا که نگویند نشسته
تو اهل کجايی خبر تازه چه داری
می خندی و دين و دل و دنيای تو پنهان
آشفته ترم کردی و آشفته ترم کن
ای در شب من گيسوی ليلای تو پنهان
ديوانه ی تو محرم و نامحرمی اش کو
جايی بنشيند به تماشای تو پنهان
لا حول و لا قوة الا به تو ای عشق
لا حول و لا قوة الای تو پنهان
چشم هايش را کسی می گفت نزديکش مشو
ديده بود او چشم هايش را چه ذات اقدسی است
چاشنی را ساقيا انگور شيرينی بيار
اين شراب صد هزاران ساله را طعم گسی است
اينکه بی صبرانه می چرخد خود عشق است عشق
تا به دامان تو می افتد انار نورسی است
نه غم برگشتنی هست و نه ترس رفتنی
عاشقی زيباست زيرا راه بی پيش و پسی است
آه گاهی با نگاهی می نشیند در دلت
با نگاهی مثل آهی می نشیند دردلت
خوابگرد خسته راه خانه را گم می کند
می رسد از کوره راهی می نشیند در دلت
چشم چشمه چشم برکه چشم دریاچه ولی
آن پری آن شاه ماهی می نشیند در دلت
عشق یک سو داغ هجران است ویک سوشوق وصل
در میان این دو راهی می نشیند در دلت
گر چه مغروری خودت هم خوب می دانی که او
چه بخواهی چه نخواهی می نشیند در دلت
چون پر کاهی میان کوه سوزن او شبی
با نسیمی اشتباهی می نشیند در دلت
این جهان و آن جهان بی تو دروغی بیش نیست
عشق را بگذار تا با مرگ رودررو کند
باغبان امروز صبح از خانه اش بیرون زده است
قصد آن دارد که گلهای جوان را بو کند
روستا یادت به خیر آنجا که در پای تنور
کدخدا گاهی نگاهی سوی کدبانو کند
عشق بی پرواست پس حالا که بی پرواست عشق
کاشکی فکری برای این دل کمرو کند
هرچه باداباد امشب دل به دریا می زنم
شاید این امواج خشم آلود با من خو کند
هفت خوان را گشته ام هفتاد خوانم آرزوست
پهلوانی هست آیا پنجه در بازو کند
بادها از هر طرف فریادها از هر طرف
تا کجا این کشتی بی بادبان پهلو کند
در هجوم چشم هایت بایدا دیوانه وار
رفتن و آشفتن و چرخیدن و رقصیدنا
من کسی را می شناسم خنده هایش آبشار
ای مبادا اشک در چشم کسی لرزیدنا
عشق های ناگهان ای ابرهای مهربان
تشنگان را گاه گاهی ای خوشا باریدنا
حال و روزم را که می بینی نمی پرسی ولی
از ته دل دیده ام خندیده ای خندیدنا
وقتی نه پیامی نه سلامی نه کلامی
بیچاره کسانی که فقط دل به تو بستند
چشمان تو را هرچه که فریاد کشیدم
حتی نشد از دور نگاهی بفرستند
،دردا که چه ها با دل آواره نکردند
بستند و شکستند و گسستند و نشستند
مستان تو را از در و دکان خبری نیست
عمری است که مستان تو بی میکده مستند
روزی که گذار تو به عشاق بیافتد
شک دارم از این قوم خدا را بپرستند
بی تو من و امثال من اینجا چه غریبیم
المنة لله تو و امثال تو هستند
برخاست و فریاد ندامت برخاست
برخاست و از همه سلامت برخاست
برخاست و آشوب قیامت برخاست
برخاست و با تمام قامت برخاست
می خندی و برق خنده هایت پیداست
می آیی و از صدای پایت پیداست
خود اشک تو را کسی ندیده است ولی
یک درد بزرگ از صدایت پیداست
هم خنده ی مژگان تو را خواهم داشت
هم غمزه ی سوزان تو را خواهم داشت
کس خیره به خورشید نمانده است ولی
من طاقت چشمان تو را خواهم داشت
تا صبح تمام قصه ی شب را گفت
راز دل آن جام لبالب را گفت
عالم همه شرح دوستت دارم هاست
کم گفت ولی تمام مطلب را گفت
گیسوی تو ژولیده تر از هر شب من
گیسوی تو دین دل لامذهب من
گیسوی تو گیسوی تو تاب و تب من
گیسوی تو یعنی همه ی مطلب
********************************
باز باران است و می بارد که سیلابم کند
دشت را آشفته می سازم اگر خوابم کند
آسمان هر شب هلال تازه ای بر من فزود
چارده شب منتظر ماندم که مهتابم کند
چل شبی در خمره ی مولای خود جوشیده ام
مست خوام کرد عالم را اگر نابم کند
عشقُ له معشوقُ له آغازُ له پایانُ له
تشنه له له می زنم تا بلکه سیرابم کند
گردبادی بوده ام پیچیده در گیسوی تو
حلقه زد اشک تو در چشمم که گردابم کند
با تو عکس تازه ای می گیرم و رنگین کمان
عاقبت در گوشه ای از آسمان قابم کند
عشق یک شب گوشه ی ابرو نشانم داد و رفت
کار کار اوست می خواهد که بی تابم کند
خنده هایش طعمه هایش بود و من ماهی شدم
پس کی آن صیاد، آویزان قلابم کند
پاره سنگی در مسیر راه یک دیوانه ام
تا که دست کودکی یک روز پرتابم کند
اگه فاصله دارم با فصلای اناری
هنوز خاطره دارم از اون روز بهاری
هنوزم پر شعرم هنوزم پر شوری
هنوزم تو رو دارم هنوزم منو داری
هنوزم سر حرفم سر قول وقرارم
هنوزم عاشقی وهنوزم بی قراری
یه دنیا نگرونم که باز بی تو نمونم
یه دنیا نگرونی واسه من جا نذاری
بی تو آفتاب وبارون برام فرقی نداره
نذار اینجا بپوسم با این زخمای کاری
ای گریه ی بی قرار ای ابر بهار
ای خنده ی آبدار ای ابر بهار
دشتم همه خالی است و رودم همه خشک
بر دامن من ببار ای ابر بهار
می خندی و تمثیل بهاری ای دل
می رقصی و تأویل بهاری ای دل
آرامی و بی قرار غمگینی و شاد
تو لحظه ی تحویل بهاری ای دل
همرنگ طلوعی و غروبی خوبی
لبریز مقلب القلوبی خوبی
ای عشق چه دیرآمدی اما اما
چون آمدن بهار خوبی خوبی
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
یکروز در سیاهی چشم تو گم شدیم
در نور صبحگاهی چشم تو گم شدیم
ما آهوان وحشی گیسویت ای دریغ
با کفتران چاهی چشم تو گم شدیم
آن دور برکه ای است پر از آب و ماهتاب
رفتیم و مثل ماهی چشم تو گم شدیم
گاهی بسوی ظلمت و گاهی بسوی نور
از بسکه در دوراهی چشم تو گم شدیم
ما خیره ما نگاه، تو معصوم ما تباه
از شرم بی گناهی چشم تو گم شدیم
هیهات در سکوت تو هردم اشارتی است
در راز خانقاهی چشم تو گم شدیم
الا اللَهی کجاست در این دیده ها که ما
در کفر لا الهی چشم تو گم شدیم
یک قوم در سپیدی چشم تو گم شدند
ما نیز در سیاهی چشم تو گم شدیم
مهدی جهاندار
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خرقه ام جایی و جایی دفترم افتاده بود
باز هم پیر مغان ما را خجالت داده بود
راستی و مستی و رندی و آواز بلند
قصه ی دنباله دار باده و سجاده بود
مرغ هرجایی کجا مرغان دریایی کجا
آنکه اقیانوس را می دید و طوفانزاده بود
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
بلبلی برگ گلی، آری حکایت ساده بود
این میان باید کسی از عشق خود دل می برید
ورنه چاقو تیز و اسماعیل هم آماده بود
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
خریدم آینه ای تا مقابل تو شود
دل شکسته کجا قابل دل تو شود
مگر نه نور خدا گاه در خرابات است
بیا که منزل ما نیز منزل تو شود
دل من است که بی ناخدا به دریا زد
مگر شکسته ی امواج ساحل تو شود
تو نور نوری و خورشیدها چه در تو گمند
برای عقل همین بس که جاهل تو شود
اگر طلوع کند عشق از دل تو کند
اگر غروب کند، ماه کامل تو شود
رکوعت اینهمه انگشتر از کجا آورد
خوشا به حال گدایی که سائل تو شود
مهدی جهاندار
مهدی جهاندار
قطره ای بودم که از چشم آسمان انداختم
در زمین هم شوخ چشمی از توان انداختم
عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم
عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم
چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،
حرف خود را در دهان این و آن انداختم
از سر خود باز کردم عشق را کم کم ولی
باز خود را در کمند دلبران انداختم
خواجه گر دل را به دست ترک شیرازی سپرد
من به پای لولیان اصفهان انداختم!
چشمي كه باز كردي رم داد ابرها را
چشمي كه آهوانه آشفت ببرها را
ابري ي آفتابي ، باران شدي بباري
تا زير پا گذاري ٬قانون ابرها را
اي سيب سرخ تابان ٬ترسم كه برنتابم
آنگونه تاب ها را ، اينگونه صبرها را
من از توام ، تو ازمن ،دو ناگزير ازهم
خود اختيار كردیم اينگونه جبر ها را
آغاز من تو بودي ٬پايان من تو هستي
بيهوده مي نويسند اين سنگِ قبرها را
هي چشم مي چرانم ٬هي چشم مي دوانم
هي! چشم آهوانه هشدار ببرها را
محسن نيكنام
از عاشقي نشانه بياور براي من
من عاشقم بهانه بياور براي من
من قانعم كبوتر پرواز نيستم
يك دام آب و دانه بياور براي من
يك زنجره شبانه برايت ميآورم
يك حنجره ترانه بياور براي من
يك ذره مهربان شو و با مهربانيات
خورشيد را به خانه بياور براي من
از هاي وهوي صلح بزرگان دلم گرفت
يك قهر كودكانه بياور براي من